کاهش جان من اين شعر من است

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود

وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

ناله می کردم ولیکن بی جواب

تشنه بودم در پی یک جرعه آب

بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

خسته بودم هيچ کس يارم نشد

زان ميان يک تن خريدارم نشد

هر که آمد پیش حرفی راند و رفت

سوره حمدی برایم خواند و رفت

نه رفيقي نه شفيقي نه کسي

ترس بود و وحشت و دلواپسي

آمدند از راه ، نــزدم دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست

آن یکی فریاد زد رب تو کیست

ای گنه کار سیه دل، بسته پر

نام اربابان خود یک یک ببر

در ميان عمر خود کن جستجوي

کارهاي نيک و زشت خود بگوي

گفتنم عمر خودت کردی تباه

نامه اعمال خود کردی سیاه

ما که ماموران حق داوریم

نک تو را سوی جهنم می بریم

ديگر آنجا عذر خواهي دير بود

دست و پايم بسته در زنجير بود

ناامید از هر کجا و دل فکار

می کشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان

نور پیشانیش فوق آسمان

چشمهایش زندگانی می سرود

درد را از قلب آدم می زدود

گیسوانش شط پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان حلقه بگوش

صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب طهور

لب که نه، سرچشمه آب حیات

بین دستش کائنات و ممکنات

خاک پایش حسرت عرش برین

طره یی از گیسویش حبل المتین

بر سرش دستار سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

کی به زیبائی او گل میرسید

پیش او یوسف خجالت میکشید

در قدوم آن نگار مه جبین

از جلال حضرت حق آفرین

دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حيرت داشتند اين زمزمه

آمده اينجا حسين فاطمه

صاحب روز قیامت آمده

گوئیا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد

مهربانانه به رویم خنده کرد

گفت آزادش کنيد اين بنده را

خانه آبادش کنيد اين بنده را

این که اینجا این چنین تنها شده

کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد شیرش داده است

بار ها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هیئت کرده است

اين که مي بينيد در شور است و شين

ذکر لالا ئيش بوده يا حسين

دیگران غرق خوشی و هلهله

دیدم او را غرق شور و هروله

با ادب در مجلس ما می نشست

او به عشق من سر خود را شکست

سینه چاک آل زهرا بوده است

چای ریز مجلس ما بوده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را بر دل خود قاب کرد

اسم من راز و نیازش بوده است

تربتم مهر و نمازش بوده است

پرچم من را به دوشش می کشید

پا برهنه در عزایم می دودید

اقتدا بر خواهرم زینب نمود

گاه می شد صورتش بهرم کبود

بارها لعن اميه کرده است

خويش را نذر رقيه کرده است

تا که دنیا بوده از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده

اينکه در پيش شما گرديده بد

جسم و جانش بوي روضه مي دهد

حرمت من را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس داشت

نذر عباسم به تن کرده کفن

روز تاسوعا شده سقای من

گریه کرده چون برای اکبرم

با خود او را نزد زهرا می برم

هر چه باشد او برایم بنده است

او بسوزد صاحبش شرمنده است

در مرامم نیست او تنها شود

باعث خوشحالی اعدا شود

در قیامت عطر بویش می دهم

پیش مردم آبرویش می دهم

باز بالاتر به روز سرنوشت

میشود همسایه من در بهشت

آری آری هر که پا بست من است

نامه اعمال او دست من است

 

سيد امير حسين ميرحسيني

 

http://mirhosseini57.blogfa.com/

http://eshghehossein87.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 0:0  توسط قاصدک  | 

گل اميد

 

هـوا هـواي بـهـار اسـت و بـاده بـاده نـاب

به خنده خنده بنوشيم ‚جرعه‌جرعه شراب

 

در اين پـياله ندانـم چه ريـختـي پيـداست

كـه خوش به ‌جان هم افتـاده‌اند آتش و آب

 

فـرشتـه روي مـن اي آفـتــاب صبـح بـهــار

مــرا بـه جـامـي از اين آب آتـشيـن دريــاب

 

به‌جـام هستي‌ما اي شراب‌عشق‌بجوش

بــه بــزم سـاده مــا اي چــراغ مــاه بـتـاب

 

گــل امـيـد مـن امـشب شكفته در بر مـن

بـيا و يك نفس‌اي چشم سرنوشت بخواب

 

مـگــر نـه خــاك ره ايــن خـرابـه بــايــد شد

بـيـا كـه كـام بـگيـريـم از ايـن جـهـان خـراب

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 12:32  توسط قاصدک  | 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است
گویا طلوع می کند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا، حسین

کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا
گر چشم روزگار به رو زار می گریست
خون می گذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردندکوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون  بیستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی
آن انتقام گر نفتادی به روزحشر
با این عمل معامله ی دهر چون شدی

آل نبی چو دست تظلم  برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند

بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسله ی انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند
آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند
وآنگه سرادقی که ملک مجرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان
بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو
فریاد بر در ِ  حرم کبریا زدند

روح الامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید
جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید
نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب
از بس شکست ها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح الامین رسید
کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید

هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
ارند شرم  کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک
آل علی چو شعله ی آتش علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند
جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا
در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
ابری به بارش آمد وبگریست زار زار
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شدآشکار
آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار
با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی
روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار

وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهویی از دشت پا کشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بی اختیار نعره ی هذا حسین زود
سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

این کشته ی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست

چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

کای مونس شکسته دلان حال ماببین
ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین
در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلاببین
تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزه هاببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین

یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

خاموش محتشم که دلسنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد
خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان
در دیده ی اشگ مستمعان خوناب شد
خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
روی زمین به اشک جگرگون کباب شد
خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد

ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای
وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای
بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای
ای زاده زیاد نکرده است هیچگه
نمرود این عمل که تو شداد کرده ای
کام یزید داده ای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای
بهر خسی که بار درخت شقاوتست
درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای

ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشردرآورند


محتشم کاشانی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 13:54  توسط قاصدک  | 

تکلیف کودکان کربلا

راستی آیا
کودکان کربلا
تکلیفشان تنها
دائماً تکرار مشق ِ آب ! آب !
مشق ِ بابا آب بود ؟‌

زنده یاد قیصر امین پور

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 13:43  توسط قاصدک  | 

ابتدای کربلا غدیر نیست، کربلا بهانه وجود بود

ابتدای کربلا غدیر نیست، کربلا بهانه وجود بود
ابرهای خونفشان نینوا، اشک‌های حضرت ودود بود

پیش از مسیح و نوح و دانیال، این حکایتی است دور، کربلا
آن سپیده‌دم که چاه کینه‌ها، بر برادران دهان گشود، بود.

گرچه ماتم است و آتش و عطش، این همه پلی برای گریه نیست
از شعور عاشقی در این جهان، کربلا هر آن‌چه هست و بود، بود

کربلا خجالتی است پرگناه، در شبی که ما سکوت، ما نگاه
در شبی که از دریغ و خشم و شرم، صورت ستارگان کبود بود

سیلی همیشه‌ای است کربلا، تازیانه‌ای عمیق و دردناک
آن‌چه را که آن زمانه پلشت، در وجود آدمی نبود، بود

کربلا پس از هبوط آدمی، ز آن غرور آسمان به این مغاک
فرصت دوباره مراجعت، بخت باشکوه یک صعود بود

... بعد از آن همیشه روح کودکی، در شبانه فرات دیده شد
این همان کبوتری که با حسین(ع)، تیر در گلو به خون غنود، بود

بعد از آن در آن دیار بی‌صفت، عقده و حقارت و رکود بود
معنی سپیدها سیاهی و ، معنی فرازها فرود بود

ابتدای کربلا غدیر نیست، ابتدا همان شروع خلقت است
کربلا ستیز با خود و جهان، کربلا هر آن‌چه هست و بود، بود

محمد حسین جعفریان

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 13:14  توسط قاصدک  | 

پیر غلام تو کیست؟ عشق علیه اسلام

شور بپا می کند، خون تو در هر مقام
می شکنم بی صدا در خود ، هر صبح و شام

 باده به دست تو کیست؟ طفل شهید جنون
پیر غلام تو کیست؟ عشق علیه اسلام

 در رگ عطشان تان، شهد شهادت به جوش
می شکند تیغ را، خنده خون در نیام

 ساقی، بی دست شد، خاک ز می مست شد
میکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام

 بر سر نی می برند، ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان، کوفه مرامان شام

 از خود بیرون زدم در طلب خون تو
بنده حر تو ام، اذن بده یا امام!

 عشق به پایان رسید ، خون تو پایان نداشت
آنک پایان من، در غزلی ناتمام ...


علیرضا قزوه

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 13:42  توسط قاصدک  | 

امشب شهادت نامه ی عشاق امضا می شود

امشب شهادت نامه ی عشاق امضا می شود
فردا ز خون عاشقان، این دشت دریا می شود

امشب کنار یکدگر، بنشسته آل مصطفی
فردا پریشان جمعشان، چون قلب زهرا می شود

امشب بود بر پا اگر، این خیمه ی خون خدا
فردا به دست دشمنان، بر کنده از جا میشود

امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی
فردا صدای الامان، زین دشت بر پا می شود

امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است
فردا خدایا بسترش، آغوش صحرا می شود

امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده اند 
فردا به زیر خار ها، گم گشته پیدا می شود

امشب رقیه حلقه ی زرین اگر دارد به گوش
فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا می شود

امشب به خیل تشنگان، عباس باشد پاسبان
فردا کنار علقمه، بی دست، سقا می شود

امشب که قاسم زینت گلزار آل مصطفی ست
فردا ز مرکب سرنگون، این سرو رعنا می شود

امشب بود جای علی، آغوش گرم مادرش
فردا چو گل ها پیکرش، پا مال اعدا می شود

امشب گرفته در میان، اصحاب، ثار الله را
فردا عزیز فاطمه، بی یار و تنها می شود

امشب به دست شاه دین، باشد سلیمانی نگین
فردا به دست ساربان، این حلقه یغما می شود

امشب سر سر خدا، بر دامن زینب بود
فردا انیس خولی و دیر نصاری می شود

ترسم زمین و آسمان، زیر و زبر گردد حسان
فردا اسارت نامه ی زینب چو اجرا می شود

حبیب الله چایچیان (حسان)

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 13:13  توسط قاصدک  | 

بر فراز نیزه می‌بردند قرآن‌زاده را

آسمان، آهسته می‌بارید، بغضی ساده را
کاروان، خورشید می‌پاشید، عرضِ جاده را

صوت قرآن غریبی، دشت را پر کرده بود
بر فراز نیزه می‌بردند قرآن‌زاده را

دست و پای نیزه را بستند بر روی شتر
تا نبندد قامت بیمار او سجّاده را

دور می‌کردند از دامان پُر مهر پدر
دخترانِ خردسالِ دل به بابا داده را

کاروان! گامی مرو! گویا کسی جا مانده است
ساربان! سیلی مزن، این کودک افتاده را...

حیدر منصوری

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 13:25  توسط قاصدک  | 

از قصه سرخ کبوتر های خونین

از قصه سرخ کبوتر های خونین

بر سجده گاه است آخرین پرهای خونین

نه این می دان بزم است ... میدان زرم است این؟

وقتی که می چرخند ساغرهای خونین

سویی به سردی زوزه در جمع شغالان

سویی چه گرم "الله و اکبر"های خونین

آن سو هجوم تیرهای ناسپاسی

این سو تراش سرخ گوهرهای خونین

سبز سپاهش جذبه ای داشت "قد قامت"

با قامت و قد دلاورهای خونین

بردن پریدن باختن رفتن رسیدن

زیباست عاشورا به مصدرهای خونین

این صحنه اوج عشقبازی با خدا نیست؟:

بر نیزه قرآن خواندن سرهای خونین؟

می سوخت یک یک خیمه ها و می دویدند

زاغان پی تاراج زیورهای خونین

با اسب های لعن و نفرین تاخت شیطان

بر لاله زار پاک پیکرهای خونین

روز ازل این قصه ها را می نوشتند

بر مصحف دل ها به جوهرهای خونین

مهدی فرجی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 11:8  توسط قاصدک  | 

خواهد آمد «العطش»‌ها را جواب از نیزه‌ها

پرده بر می‌دارد امشب، آفتاب از نیزه‌ها
می‌دمد یک آسمانْ خورشیدِ ناب از نیزه‌ها

می‌شناسی این همه خورشید خون‌آلود را
آه ـ‌ای خورشیدـ زخمی! رُخ متاب از نیزه‌ها

کهکشان است این بیابان، چون که امشب می‌دمد
ماهتابْ از نیزه‌ها و آفتابْ از نیزه‌ها

ریگ‌ریگش هم گواهی می‌دهد روز حساب
کاین بیابان، خورده زخمِ بی‌حساب از نیزه‌ها

یال‌هایی سرخ و تن‌هایی به خونْ غلتیده است
یادگار اسب‌هایی بی‌رکاب از نیزه‌ها

آرزوی آب هم این جا عطش نوشیدن است
خواهد آمد «العطش»‌ها را جواب از نیزه‌ها

باز هم جاری‌ست این جا رودْرود از سینه‌ها
بس که می‌آمد صدای آبْ‌آب از نیزه‌ها

گر چه این جا موجْ‌موج تشنگی‌ها جاری است
می‌تراود چشمه‌چشمه، شعر ناب از نیزه‌ها

سعید بیابانکی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 13:26  توسط قاصدک  | 

خط خون

درختان را دوست می دارم
كه به احترام تو قيام كرده اند
و آب را
كه مهر مادر توست،

خون تو شرف را سرخگون كرده است:
شفق ، آينه دار نجابتت,
و فلق محرابي
كه تو در آن نماز صبح شهادت گزارده اي.

در فكر آن گودالم
كه خون تو را مكيده است
هيچ گودالي را چنان رفيع نديده بودم
در حضيض هم مي توان عزيز بود
از گودال بپرس!


***

شمشيري كه بر گلوي تو آمد
هر چيز و همه چیز را
به دو پاره كرد:
هر چه در سوي تو ،حسيني شد
و ديگر سو , يزيدي.

اینک ماییم و سنگ ها
ماییم و آب ها
درختان ، کوهساران، جویباران ، بیشه زاران
که برخی یزیدی
وگرنه حسینی اند
خونی که از گلوی تو تراوید
همه چیز و هرچیز را در کائنات به دوپاره کرد!
در رنگ!

اینک هر چیز ، یا سرخ است
یا حسینی نیست!

***

آه اي مرگ تو معيار!
مرگت چنان زندگي را به سخره گرفت
و آن را بي قدر كرد
كه مردني چنان،
غبطه بزرگ زندگاني شد!

خونت
با خونبهای حقیقت
در یک طراز ایستاد
و عزمت ، ضامن دوام جهان شد
- که جهان با دروغ می پاشد -
و خون تو امضای "راستی" است.

***

تو را بايد در راستي ديد
و درگياه ،
هنگامي كه مي رويد
در آب ،
وقتي مي نوشاند
در سنگ ،
چون ايستادگي است
در شمشير ،
آن زمان كه مي شكافد
و در شير ،
كه مي خروشد

در شفق كه گلگون است
در فلق كه خنده خون است
در خواستن
برخاستن

تو را بايد در شقايق ديد
در گل بوييد
تو رابايد از خورشيد خواست
در سحر جست
از شب شكوفاند
با بذر پاشاند
با باد پاشيد
در خوشه ها چيد

تو را بايد تنها در خدا ديد
هر كس ،هر گاه ، دست خويش
از گريبان حقيقت بيرون آورد
خون تو از سرانگشتانش تراواست

ابديت آينه اي ست :
پيش روي قامت رساي تو در عزم
آفتاب لايق نيست
وگرنه مي گفتم
جرقه نگاه توست

***

تو تنهاتر از شجاعت
در گوشه ی روشن وجدان تاریخ
ایستاده ای
به پاسداری از حقیقت
و صداقت
شيرين ترين لبخند
بر لبان اراده ي توست

چندان تناوري و بلند
كه به هنگام تماشا
كلاه از سر كودك عقل مي افتد

بر تالابي از خون خويش
در گذرگه تاريخ ايستاده اي
با جامي از فرهنگ
و بشريت رهگذار را مي آشاماني
- هر كس را كه تشنه شهادت است-

***

نام تو خواب را بر هم مي زند
آب را توفان ميكند
كلامت قانون است
خرد در مصاف عزم تو جنون
تنها واژه ی تو خون است ، خون
اي خداگون!

مرگ در پنجه ی تو
زبون تر از مگسی ست
که کودکان به شیطنت در مشت می گیرند

و یزید ، بهانه ای
دستمال کثیفی
که خلط ستم را در آن تف کردی
و در زباله ی تاریخ افکندی

یزید کلمه نبود
دروغ بود
زالویی درشت
که اکسیژن هوا را می مکید

مخنثی که تهمت مردی بود
بوزینه ای با گناهی درشت:
"سرقت نام انسان"

و سلام بر تو
که مظلوم ترینی
نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند
بل از این رو که دشمنت این است

***

مرگ سرخت
تنها نه نام يزيد را شكست
و كلمه ستم را بي سيرت كرد
كه فوج كلام را نيز در هم مي شكند

هيچ كلام بشري نيست
كه در مصاف تو نشكند
اي شيرشكن!

خون تو بر كلمه فزون است
خون تو در بستري از آن سوي كلام
فراسوي تاريخ
بيرون از راستاي زمان
مي گذرد
خون تو در متن خدا جاري است

***

يا ذبيح الله
تو اسماعيل برگزيده ی  خدايي
و روياي به حقيقت پيوسته ي ابراهيم
كربلا ميقات توست
محرم ميعاد عشق
و تو نخستين كسي
كه ايام حج را
به چهل روز كشاندي
- و اتممناها بعشر - 1

آه ،
در حسرت فهم اين نكته خواهم سوخت
كه حج نيمه تمام را
در استلام حجر وانهادي
و در كربلا
با بوسه بر خنجر تمام كردي

مرگ تو
مبدا تاريخ عشق
آغاز رنگ سرخ
معيار زندگي است

 ***
 
خط تو با خون تو آغاز مي شود
از آن زمان كه تو ايستادي
دين راه افتاد

و چون فرو افتادي
حق برخاست

و تو شكستي و " راستي " درست شد
و از روانه ي خون تو
بنياد ستم سست شد

در پاييز ¬¬¬2¬ مرگ تو
بهاري جاودانه زاييد
گياه روييد
درخت باليد


و هيچ شاخه اي نيست
كه شكوفه سرخ ندارد
و اگر ندارد
شاخه نيست
هيزمي است ناروا بر درخت مانده

***

تو راز مرگ را گشودی
کدام گره ، با ناخن عزم تو وا نشد؟
شرف به دنبال تو لابه کنان می دود

تو فراتر از حميتي
نمازي ، نيتي
يگانه اي ، وحدتي

آه اي سبز!
اي سبز سرخ!

اي شريفتر از پاكي
نجيب تر از هر خاكي
اي شيرين سخت
اي سخت شيرين!

تو دهان تاریخ را آب انداخته ای
ای بازوی حدید
شاهین میزان
مفهوم کتاب ، معنای قرآن!

نگاهت سلسله تفاسیر،
گام هایت وزنه ی خاک
و پشتوانه ی افلاک

كجاي خدا در تو جاري ست
كز لبانت آيه مي تراود؟

عجبا ! 3
حيراني مرا با تو پاياني نيست
چگونه با انگشتانه اي از كلمات
اقيانوسي را مي توان پيمانه كرد؟

***

بگذار بگريم
خون تو، در اشك ما تداوم يافت
و اشك ما ،صيقل گرفت
شمشير شد
و در چشمخانه ي ستم نشست

تو قرآن سرخی
"خون آیه" های دلاوری ت را
بر پوست کشیده ی صحرا نوشتی
و نوشتارها
مزرعه ای شد
با خوشه های سرخ
و جهان یک مزرعه شد
با خوشه ، خوشه ، خون
و هر ساقه:
دستی و داسی و شمشیری
و ریشه ی ستم را وجین کرد
و اینک
و هماره
مزرعه سرخ است

***
یاثارالله
آن باغ مینوی که تو در صحرای تفته کاشتی
با میوه های سرخ
با نهرهای جاری خوناب
بابوته های سرخ شهادت
و آن سروهای سبز دلاور،
باغی ست که باید با چشم عشق دید

اکبر را
صنوبر
بوفضایل را
و نخل های سرخ کامل را

***

حر ، شخص نیست
فضیلتی ست،
از توشه بار کاروان مهر جدامانده
آن سوی رود پیوستن
و کلام و نگاه تو
پلی ست
که ادمی را به خویش بازمی گرداند

و توشه را به کاروان

و اما دامنت:
جمجمه های عاریه را
در حسرت پناه یافتن
مشتعل می کند
از غبطه ی سر گلگون حر
که بر دامن توست


ای قتیل!
بعد از تو
"خوبی" سرخ است
و گریه ی سوگ
خنجر
و غمت توشه ی سفر
به ناکجاآباد

و رد خونت
راهی
که راست به خانه ی خدا می رود...


تو از قبيله خوني
و ما از تبار جنون
خون تو در شن فرو شد
و از سنگ جوشيد

اي باغ بينش
ستم ، دشمني زيباتر از تو ندارد
و مظلوم ، ياوري آشناتر از تو

تو كلاس فشرده تاريخي
كربلاي تو
مصاف نيست
منظومه بزرگ هستي است
طواف است

***

پايان سخن
پايان من است
تو انتها نداري...

استاد سید علی موسوی گرمارودی
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 11:35  توسط قاصدک  | 

عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد

عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد
اشک هر صبح به دیدار تو بر می خیزد

ای مسافر به گلاب نگهم خواهم شست
گرد و خاکی که ز رخسار تو بر می خیزد

مگر ای دشت عطش نوش گناهی داری
کاسمان نیز به انکار تو بر می خیزد

تو به پا خیز و بخواه از دل من بر خیزد
حتم دارم که به اصرار تو بر می خیزد

شعر می خوانم و یک دشت غم و آهن و آه
از گلوی تر نیزار تو بر می خیزد

مگر آن دست چه بخشید به آغوش فرات
که از ان بوی علمدار تو بر می خیزد

پاس می دارمت ای باغ که هر روز بهار
به تماشای سپیدار تو بر می خیزد

ای که یک قافله خورشید به خون آغشته
بامداد از لب دیوار تو بر می خیزد

کیستم من که به تکرار غمت بنشینم
عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد


 
سعید بیابانکی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 13:28  توسط قاصدک  | 

بر موج نور

 

خدایا! تمام مرا می برند

 کجا می برندم، کجا می برند؟

 دریغا، بهاران این باغ را

 به گلزار آلاله ها می برند

 کجا ای حقیقت تو را بنگرم

 از این پس که آیینه را می برند

 چه پیش آمده است آفتاب مرا

 که بر شانه های عزا می برند

 شگفتا که دریایی از نور را

 چنین بر سر دست ها می برند

ز طوفان غم سینه سرخان عشق

از این پس کجا التجا می برند

 چه کردی که خاک تو را ای عزیز

 از این پس برای شفا می برند

چه کردی که این گونه افلاکیان

تو را بر سر دست ها می برند

اماما ببین روشنان فلک

غبار تو را توتیا می برند

 سزاواری ای دل، که بر موج نور

 تو را تا به عرش خدا می برند

 کاووس حسن لی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 11:44  توسط قاصدک  |