آيا چه ديدي آن شب در قتلگاه ياران؟
چشم درشت خونين اي ماه سوگواران!
از خاك بر جبينت خورشيدها شتك زد
آن دم كه داد ظلمت فرمان تيرباران
رعنا و ايستاده, جان ها به كف نهاده
رفتند و مانده بر جا ما خيل شرمساران

اي يار, اي نگارين! پا تا سر تو خونين!
اي خوش ترين طليعه از صبح شب شماران
داغ تو ماندگار است, چندان كه يادگار است
از خون هزار لاله بر بيرق بهاران
يادت اگر چه خاموش كي مي شود فراموش؟
نامت كتيبه‌‌اي شد بر سنگ روزگاران

هر عاشقي كه جان داد در باغ سروي افتاد
بر خاك و سرخ‌تر شد خوناب جويباران
سهلش مگر چونين اين سيب‌هاي خونين
هر يك سري بريده است بر دار شاخساران
باران فرو نشسته است اما هنوز در باغ
خون چكه چكه ريزد از پنجه چناران

باران خون و خنجر گفتي و شد مكرر
شاعر خموش ديگر! «باران مگو, بباران!»

زنده یاد حسین منزوی