مرگ انتهاي تو نيست

به یاد قیصر

تو مي روي دگر اين ايستگاه جاي تو نيست

‏هوا مناسب پرواز شعرهاي تو نيست

‏« دلت هواي سرودن نمي کند ديگر»‏

‏هوا هواي سرودن، هوا هواي تو نيست

تو مثل چشمه اصيلي، تو خوب مي داني‏

‏که هيچ جاي جهان مثل روستاي تو نيست

جهان به تسليت شعر آمده است اينجا

تو هم قبول کن اين دسته گل براي تو نيست

هنوز همهمة گفت وگويمان گريه است

‏هنوز فرصت تعريف ماجراي تو نيست

هنوز اول گريه است، حرف پايان نيست

‏وگرنه مرگ خودش گفت انتهاي تو نيست

تو مثل حادثه اي عاشقانه زيبايي

‏ستون تسليت روزنامه جاي تو نيست


محمد سعيد ميرزايي

بیت آخر


تقديم به آستان هشتمين امام:

اينجا که ازدحام هزاران کبوتر است

بي بال و پر، پرنده شدن شوق ديگر است

شک کرده ام به خويش و يقين کرده ام به تو

ترديد در حضور شما عين باور است

مرزي ميان زائر و عابر کشيده نيست

احساس عاشقان همه اينجا برابر است

دستم اگر به لمس ضريحت نمي رسد

اما دلم هميشه غزلخوان اين در است

ما از بيان گنبد و گلدسته قاصريم

کفپوش بارگاه تو از آسمان سر است

اينجا که عرش، فرش درِ آستان توست

هر کس که سر به خاک نشد، خاک بر سر است

فردايمان چگونه شود، غم نمي خوريم

تقديرمان به لطف شما گر مقدّر است

مي خواستم که با تو کمي درددل کنم

باشد براي بعد که اين بيت آخر است

فرشته خدابتده

نفرین

نفرين به زندگي که تو ماهي، من آدمم

نفرين به من که پيش فراواني‌ات کمم

نفرين به آن که فرق نهاده است بين ما

تا تو بهشت پاکي، تا من جهنمم

نفرين به خلقتي که مرا عرضه کرده است

من که تمام رنجم، من که فقط غمم

آهسته‌تر به زندگي من قدم بنه

من گور دسته جمعي گل‌هاي مريمم

لب‌هاي من دو مار له‌اند و لورده‌اند

با بوي خون به سينه فرو مي‌رود دمم

اي ماه! مهرباني تو مي‌خورد مرا

‌اي ماه! من سياه دلم از تو مي‌رمم

بالا بلند خوبي عظماي مرحمت!

نفرين به من که پيش فراواني‌ات کمم

 

سيد رضا محمدي

جواهرخانه

كبرياي توبه را بشكن پشيماني بس است
از جواهرخانه خالي نگهباني بس است


ترس جاي عشق جولان داد و شك جاي يقين
آبروداري كن اي زاهد مسلماني بس است


خلق دلسنگ‌اند و من آيينه با خود مي‌برم
بشكنيدم دوستان دشنام پنهاني بس است


يوسف از تعبير خواب مصريان دلسرد شد
هفتصد سال است مي‌بارد! فراواني بس است


نسل پشت نسل تنها امتحان پس مي‌دهيم
ديگر انساني نخواهد بود قرباني بس است


بر سر خوان تو تنها كفر نعمت مي‌كنيم
سفره‌ات را جمع كن اي عشق مهماني بس است! 

فاضل نظری

در گذر از عاشقان رسيد به فالم

در گذر از عاشقان رسيد به فالم
دست مرا خواند و گريه كرد به حالم


روز ازل هم گريست آن ملك مست
نامه تقدير را كه بست به بالم


مثل اناري كه از درخت بيفتد
در هيجان رسيدن به كمالم


هر رگ من رد يك ترك به تنم شد
منتظر يك اشاره است سفالم


بيشه شيران شرزه بود دو چشمش
كاش به سويش نرفته بود غزالم


هر كه جگرگوشه داشت خون به جگر شد
در جگرم آتش است از كه بنالم

فاضل نظری

مرا بازيچه خود ساخت چون موسي كه دريا را

 مرا بازيچه خود ساخت چون موسي كه دريا را
فراموشش نخواهم كرد چون دريا كه موسي را

خيانت قصه تلخي است اما از كه مي نالم
خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را

نسيم وصل وقتي بوي گل مي داد حس كردم

كه اين ديوانه پرپر مي كند يك روز گل ها را

خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست
نبايد بي وفايي ديد نيرنگ زليخا را  

كسي را تاب ديدار سر زلف پريشان نيست
چرا آشفته مي خواهي خدايا خاطر ما را

نمي دانم چه افسوني گريبان گير مجنون است
كه وحشي مي كند چشمانش آهوان صحرا را

چه خواهد كرد با ما عشق پرسيديم و خنديدي
فقط با پاسخت پيچيده‌تر كردي معما را

فاضل نظری

بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند

بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند

گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند

باید این آیینه را برق نگاهی می شکست

پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام

صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه

تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد

قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند

 

فاضل نظری

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم  

چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

 

فاضل نظری

راحت بخواب ای شهر، آن دیوانه مرده ست

راحت بخواب ای شهر! آن دیوانه مرده است
در پیله ابریشمش پروانه مرده است

در تُنگ، دیگر شور دریا غوطه‌ور نیست
آن ماهی دلتنگ، خوشبختانه مرده است

یک عمر زیر پا لگد کردند او را
اکنون که می‌گیرند روی شانه، مرده است

گنجشکها! از شانه‌هایم برنخیزید
روزی درختی زیر این ویرانه مرده است


دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش
آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است

 

فاضل نظری

از شوكت فرمانرواييها سرم خالي است  

از شوكت فرمانرواييها سرم خالي است 
من پادشاه كشتگانم، كشورم خالي است

چابك‌سواري، نامه‌اي خونين به دستم داد
با او چه بايد گفت وقتي لشگرم خالي است

خون‌گريه‌هاي امپراتوري پشيمانم
در آستين ترس، جاي خنجرم خالي است

مكر وليعهدان و نيرنگ وزيران كو؟
تا چند از زهر نديمان ساغرم خالي است؟

اي كاش سنگي در كنار سنگها بودم
آوخ كه من كوهم ولي دور و برم خالي است

فرمانروايي خانه بر دوشم، محبت كن
اي مرگ! تابوتي كه با خود مي‌برم خالي است

فاضل نظری

از صلح مي‌گويند يا از جنگ مي‌خوانند؟!

از صلح مي‌گويند يا از جنگ مي‌خوانند؟!
ديوانه‌ها آواز بي‌آهنگ مي‌خوانند


گاهي قناريها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ مي‌خوانند


كنج قفس مي‌ميرم و اين خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نيرنگ مي‌دانند


سنگم به بدنامي زنند اكنون ولي روزي
نام مرا با اشك روي سنگ مي‌خوانند


اين ماهي افتاده در تنگ تماشا را
پس كي به آن درياي آبي‌رنگ مي‌خوانند

فاضل نظری

اي صورت پهلو به تبدل زده! اي رنگ

اي صورت پهلو به تبدل زده! اي رنگ
من با تو به دل يكدله كردن، تو به نيرنگ


گر شور به دريا زدنت نيست از اين پس
بيهوده نكوبم سر سودازده بر سنگ


با من سر پيمانت اگر نيست نيايم
چون سايه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ


من رستم و سهراب تو! اين جنگ چه جنگي است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ


يك روز دو دلباخته بوديم من و تو!
اكنون تو ز من دل‌زده‌اي! من ز تو دلتنگ

فاضل نظری

ابتدای کربلا غدیر نیست، کربلا بهانه وجود بود

ابتدای کربلا غدیر نیست، کربلا بهانه وجود بود
ابرهای خونفشان نینوا، اشک‌های حضرت ودود بود

پیش از مسیح و نوح و دانیال، این حکایتی است دور، کربلا
آن سپیده‌دم که چاه کینه‌ها، بر برادران دهان گشود، بود.

گرچه ماتم است و آتش و عطش، این همه پلی برای گریه نیست
از شعور عاشقی در این جهان، کربلا هر آن‌چه هست و بود، بود

کربلا خجالتی است پرگناه، در شبی که ما سکوت، ما نگاه
در شبی که از دریغ و خشم و شرم، صورت ستارگان کبود بود

سیلی همیشه‌ای است کربلا، تازیانه‌ای عمیق و دردناک
آن‌چه را که آن زمانه پلشت، در وجود آدمی نبود، بود

کربلا پس از هبوط آدمی، ز آن غرور آسمان به این مغاک
فرصت دوباره مراجعت، بخت باشکوه یک صعود بود

... بعد از آن همیشه روح کودکی، در شبانه فرات دیده شد
این همان کبوتری که با حسین(ع)، تیر در گلو به خون غنود، بود

بعد از آن در آن دیار بی‌صفت، عقده و حقارت و رکود بود
معنی سپیدها سیاهی و ، معنی فرازها فرود بود

ابتدای کربلا غدیر نیست، ابتدا همان شروع خلقت است
کربلا ستیز با خود و جهان، کربلا هر آن‌چه هست و بود، بود

محمد حسین جعفریان

پیر غلام تو کیست؟ عشق علیه اسلام

شور بپا می کند، خون تو در هر مقام
می شکنم بی صدا در خود ، هر صبح و شام

 باده به دست تو کیست؟ طفل شهید جنون
پیر غلام تو کیست؟ عشق علیه اسلام

 در رگ عطشان تان، شهد شهادت به جوش
می شکند تیغ را، خنده خون در نیام

 ساقی، بی دست شد، خاک ز می مست شد
میکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام

 بر سر نی می برند، ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان، کوفه مرامان شام

 از خود بیرون زدم در طلب خون تو
بنده حر تو ام، اذن بده یا امام!

 عشق به پایان رسید ، خون تو پایان نداشت
آنک پایان من، در غزلی ناتمام ...


علیرضا قزوه

امشب شهادت نامه ی عشاق امضا می شود

امشب شهادت نامه ی عشاق امضا می شود
فردا ز خون عاشقان، این دشت دریا می شود

امشب کنار یکدگر، بنشسته آل مصطفی
فردا پریشان جمعشان، چون قلب زهرا می شود

امشب بود بر پا اگر، این خیمه ی خون خدا
فردا به دست دشمنان، بر کنده از جا میشود

امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی
فردا صدای الامان، زین دشت بر پا می شود

امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است
فردا خدایا بسترش، آغوش صحرا می شود

امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده اند 
فردا به زیر خار ها، گم گشته پیدا می شود

امشب رقیه حلقه ی زرین اگر دارد به گوش
فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا می شود

امشب به خیل تشنگان، عباس باشد پاسبان
فردا کنار علقمه، بی دست، سقا می شود

امشب که قاسم زینت گلزار آل مصطفی ست
فردا ز مرکب سرنگون، این سرو رعنا می شود

امشب بود جای علی، آغوش گرم مادرش
فردا چو گل ها پیکرش، پا مال اعدا می شود

امشب گرفته در میان، اصحاب، ثار الله را
فردا عزیز فاطمه، بی یار و تنها می شود

امشب به دست شاه دین، باشد سلیمانی نگین
فردا به دست ساربان، این حلقه یغما می شود

امشب سر سر خدا، بر دامن زینب بود
فردا انیس خولی و دیر نصاری می شود

ترسم زمین و آسمان، زیر و زبر گردد حسان
فردا اسارت نامه ی زینب چو اجرا می شود

حبیب الله چایچیان (حسان)

از قصه سرخ کبوتر های خونین

از قصه سرخ کبوتر های خونین

بر سجده گاه است آخرین پرهای خونین

نه این می دان بزم است ... میدان زرم است این؟

وقتی که می چرخند ساغرهای خونین

سویی به سردی زوزه در جمع شغالان

سویی چه گرم "الله و اکبر"های خونین

آن سو هجوم تیرهای ناسپاسی

این سو تراش سرخ گوهرهای خونین

سبز سپاهش جذبه ای داشت "قد قامت"

با قامت و قد دلاورهای خونین

بردن پریدن باختن رفتن رسیدن

زیباست عاشورا به مصدرهای خونین

این صحنه اوج عشقبازی با خدا نیست؟:

بر نیزه قرآن خواندن سرهای خونین؟

می سوخت یک یک خیمه ها و می دویدند

زاغان پی تاراج زیورهای خونین

با اسب های لعن و نفرین تاخت شیطان

بر لاله زار پاک پیکرهای خونین

روز ازل این قصه ها را می نوشتند

بر مصحف دل ها به جوهرهای خونین

مهدی فرجی

بر موج نور

 

خدایا! تمام مرا می برند

 کجا می برندم، کجا می برند؟

 دریغا، بهاران این باغ را

 به گلزار آلاله ها می برند

 کجا ای حقیقت تو را بنگرم

 از این پس که آیینه را می برند

 چه پیش آمده است آفتاب مرا

 که بر شانه های عزا می برند

 شگفتا که دریایی از نور را

 چنین بر سر دست ها می برند

ز طوفان غم سینه سرخان عشق

از این پس کجا التجا می برند

 چه کردی که خاک تو را ای عزیز

 از این پس برای شفا می برند

چه کردی که این گونه افلاکیان

تو را بر سر دست ها می برند

اماما ببین روشنان فلک

غبار تو را توتیا می برند

 سزاواری ای دل، که بر موج نور

 تو را تا به عرش خدا می برند

 کاووس حسن لی

نخلی که از رسول خدا، یادگار بود

شن بود و باد، قافله بود و غبار بود
آن سوی دشت، حادثه، چشم‌انتظار بود

فرصت نداشت جامه نیلی به تن کند
خورشید، سر برهنه، لب کوهسار بود

گویی به پیشواز نزول فرشته‌ها
صحرا پر از ستاره دنباله‌دار بود

می‌سوخت در کویر، عطشناک و روزه‌دار
نخلی که از رسول خدا، یادگار بود

نخلی که از میان هزاران هزار فصل
شیواترین مقدمه نوبهار بود

شن بود و باد، نخلِ شقایق‌تبار عشق
تندیسِ واژگون شده‌ای در غبار بود

می‌آمد از غبار، غم‌آلود و شرمسار
آشفته یال، و شیهه‌زن و بی‌قرار بود

بیرون دویده دختر زهرا ز خیمه‌ها
برگشته بود اسب، ولی بی‌سوار بود!

سعید بیابانکی

آيا چه ديدي آن شب در قتلگاه ياران؟

آيا چه ديدي آن شب در قتلگاه ياران؟
چشم درشت خونين اي ماه سوگواران!
از خاك بر جبينت خورشيدها شتك زد
آن دم كه داد ظلمت فرمان تيرباران
رعنا و ايستاده, جان ها به كف نهاده
رفتند و مانده بر جا ما خيل شرمساران

اي يار, اي نگارين! پا تا سر تو خونين!
اي خوش ترين طليعه از صبح شب شماران
داغ تو ماندگار است, چندان كه يادگار است
از خون هزار لاله بر بيرق بهاران
يادت اگر چه خاموش كي مي شود فراموش؟
نامت كتيبه‌‌اي شد بر سنگ روزگاران

هر عاشقي كه جان داد در باغ سروي افتاد
بر خاك و سرخ‌تر شد خوناب جويباران
سهلش مگر چونين اين سيب‌هاي خونين
هر يك سري بريده است بر دار شاخساران
باران فرو نشسته است اما هنوز در باغ
خون چكه چكه ريزد از پنجه چناران

باران خون و خنجر گفتي و شد مكرر
شاعر خموش ديگر! «باران مگو, بباران!»

زنده یاد حسین منزوی

خدا ز شاهرگ خویش دوخته کفنت را

همین که نیزه جدا کرد تار و پود تنت را
کبوتران همه خواندند شعر پر زدندنت را

کمند و نیزه و شمشیر تا دخیل ببندند
نشانه رفته ز هر چار سو ضریح تنت را

چنان به سینه‌ات از زخم‌ها شکوفه شکوفید
که دجله غرق تماشاست باغ پیرهنت را

دهان خشک تو جایی برای آب ندارد
زنام و یاد خدا پر نموده‌ای دهنت را

تو سیدالشهدایی، تویی که خون خدایی
خدا ز شاهرگ خویش دوخته کفنت را


علیرضا بدیع

رجعت سرخ

كربلا را مي سرود اين بار روي نيزه ها

با دو صد ايهام معني دار روي نيزه ها

نينوائي شعر او از ناي هفتاد و دو تن

مثل يك ترجيح شد تكرار روي نيزه ها

جوب خشك ني به هفتاد و دو گل آذين شده است

لاله ها را سر بسر بشمار ردي نيزه ها

زخمي داغند اين گلهاي پرپر اي نسيم

پاي خود آرام تر بگذار روي نيزه ها

يا بر اين نيزار خون امشب متاب اي ماهتاب

يا قدم آهسته تر بردار روي نيزه ها

قافله در رجعت سرخ است و جاده فتنه پوش

چشم میر کاروان بیدار روی نیزه ها

زنگيان آينه مي بندند بر ني، يا خدا

پرده بر مي دارد از رخسار روي نيزه ها؟

صوت قرآن است اين؟ يا باخدا در گفتگوست

رو به رو بي پرده در انظار روي نيزه ها

ياد داري آسمان! با اختران خورشيد گفت

وعده ديدارمان اين بار روي نيزه ها؟!

با برادر گفت زينب راه دين هموار شد

گر چه راه تست ناهموار روي نيزه ها!

ای دلیل کاروان! لختی بران از کوچه ها

بلکه افتد سایه دیوار روی نیزه ها

صحنه اوج و عروج است و طلوع و روشني

سير كن سير تجلي زار روي نيزه ها

چشم ما آينه آسا غرق حيرت شد چو ديد 

آن همه خورشيد اختر بار روي نيزه ها

محمد علی مجاهدی

قرار شد بروی تکیه‌گاه دین بشوی

قرار بود که با آب و گل عجین بشوی
برای اینکه سفالینه‌ای گلین بشوی

پیاله‌ای بشوی با شراب‌های مگو
و بعد هم‌دهن رب‌العالمین بشوی

تو را ملائکه در دست‌شان بچرخانند
ایاک‌ نعبد و ایاک‌ نستعین بشوی

زمان گذشته و زمین چون کلاف سردرگم
قرار شد که تو سر رشته یقین بشوی

گل محمدی از فرط باد خم شده بود
قرار شد بروی تکیه‌گاه دین بشوی

تو را به مکتب اعراب ــجهد بفرستند
که ناظم غزل عین و قاف و شین بشوی

به این دلیل به فرمان او مقرر شد
که چند سال پسرخوانده زمین بشوی

ولی نبود که انگشتر نبوت شد
سعادتی است که بر روی آن نگین بشوی

حسین نام نهادند اهل بیت تو را
به این دلیل که مصداق یا و سین بشوی

چه افتخاری از این بیشتر که پرچمدار
برای مکتب پیغمبر امین بشوی

به خط کوفی در انتهای متن زمان
تو را نگاشت که سرمشق مسلمین بشوی

تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود
تو می‌روی که به گوش زمان، طنین بشوی

تو آمدی که سرت روی نیزه‌ها برود
تو می‌روی که سر افرازتر از این بشوی

برای شستن این راه با گلابی سرخ
قرار شد که تو این‌بار دستچین بشوی

علیرضا بدیع

عاقبت جان تو در چشمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی مهتاب افتاد

عاقبت جان تو در چشمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی مهتاب افتاد
پیچشت داد خدا، در نفست تاب افتاد

نور در کاسه‌ی ظلمت‎زده‌ی چشمت ریخت
خواب از چشم تو ای شیفته‌ی خواب، افتاد

کارت از پیله‌ی پوسیده به پرواز کشید
عکس پروانه برون از قفس قاب افتاد

چشمه شد، زمزمه شد، نور شد و نیلوفر
آن دل مرده که یک چند به مرداب افتاد

عادتت بود که تکرار کنی «بودن» را
از سرت زشتی این عادت ناباب افتاد

ماه را بی‌مدد تشت تماشا کردی
چشمت از ابروی پیوسته به محراب افتاد

چه کشش بود در آن جلوه‌ی مجذوب مگر
که به یک جذبه چنین جان تو جذاب افتاد

چهره‌ی واقعی‌ات را به تو برگرداندند
از سر نام تو سنگینی القاب افتاد

شهد سرشار شهادت به تو ارزانی باد
آه از این مردن شیرین، دهنم آب افتاد

امشب از هرم نفس‌های اهورایی تو
گرم در دفتر من، این غزل ناب افتاد

مرتضی امیری اسفندقه

دلم از شوق حرم می گیرد

چند وقت است دلم می گیرد
دلم از شوق حرم می گیرد

مثل یک قرن شب تاریک است
دو سه روزی که دلم می گیرد

مثل این است که دارد کم کم
هستیم رنگ عدم می گیرد

دسته سینه زنی در دل من
نوحه می خواند و دم می گیرد

گریه ام، یعنی باران بهار
هم نمی گیرد و هم می گیرد

بس که دلتنگی من بسیار است
دلم از وسعت کم می گیرد

لشکر عشق، حرم را به خدا
به خود عشق قسم می گیرد

زنده یاد قیصر امین پور

بر لب دریا لب دریا دلان خشکیده است

بر لب دریا لب دریا دلان خشکیده است
از عطش دلها کباب است و زبان خشکیده است

کربلا بستان عشق است و شهامت ای دریغ
کز سموم تشنگی این بوستان خشکیده است

سوز بی آبی اثر کرده است بر اهل حرم
هر طرف بینی لب پیر و جوان خشکیده است

آه از مهمان نوازانی که در دشت بلا
میزبان سیراب و کام میهمان خشکیده است

دامن مادر چو دریا اصغرش چون ماهی است
کام ماهی بر لب آب روان خشکیده است

نازم این همت که عباس آید از دریا ولی
آب بر دوش است و لبها هم چنان خشکیده است

گر ندارد اشک تا آبی به لبهایش زند
چشمه چشم رباب از سوز جان خشکیده است

سید فضل الله قدسی

حسین  آمد  و  آزاد  از  یزیدت  کرد

حسین  آمد  و  آزاد  از  یزیدت  کرد
خلاص  از  قفس  وعده  و  وعیدت  کرد

سیاه بود و سیاهی هر آنچه می دیدی
تو را سپرد به  آیینه ،  رو  سپیدت  کرد

چه گفت با تو در آن لحظه های تشنه حسین؟
کدام  زمزمه  سیراب  از  امیدت  کرد

 به دست و پای تو بار چه قفل ها که نبود
حسین آمد و سر شار از  کلیدت  کرد

جنون  تو  را  به  مرادت  رساند  ناگاهان
عجب تشرف سبزی! جنون مریدت کرد

نصیب هر کس و ناکس نمی شود این بخت
قرار  بود  بمیری  خدا  شهیدت  کرد

نه پیشوند و نه پسوند ، حر حری تو
حسین  آمد  و  آزاد از یزیدت  کرد

مرتضی امیری اسفندقه

عصر عاشورا کنار خیمه‌های سوخته

عصر عاشورا کنار خیمه‌های سوخته
ذوالجناحی ماند با یال رهای سوخته

کاروان می‌رفت و می‌بلعید دشت دیرسال
کودکان تشنه را با دست و پای سوخته

در کجا دیدید یا خواندید روی نیزه‌ها
آسمان قرآن بخواند با صدای سوخته

قطره ‌قطره شرم شد آب فرات از دیدنِ
رقص خون‌آلود شمشیر و هوای سوخته

چارده قرن آسمان بارید و می‌بارد هنوز
چشم زینب را به خاک کربلای سوخته

ابرها بارانی و شاید خدا هم گریه کرد
عصر عاشورا کنار خیمه‌های سوخته

محمود اکرامی

بی تـاب گشت ســـــرخی حلـــق بریده را

چشمش گریست دشت به آتش  کشیده را
بی تـاب گشت ســـــرخی حلـــق بریده را

آرام بر لبــــان عطشـــناک بوســـــــه زد
در بر  گرفـت قامـــــــت در  خون تپیــــده را

زینب ! عمود خیـــمه عالم شکسته شد
وقتی که کوفه بر  تو فرو بســـت دیده را

زینب ! به گوشه گوشه صحرا صبور  باش
گلهای نوشکفتـــــه از شاخه چیـــده را

پیراهنــــی  که بوی حسین تو می دهد
زینب ! صبـــــور باش دو دست بریـده را

آنک بگو به پســـــتی و نامردمـــی بگو
آن سینه سرخهای به مقصد رسیده را

زینب بگو به پستــــی و نامردمـی بگو
این گرگــــهای وحشی یوسف دریده را

زینب بگو که از  پس این شام می رسد
یک دست مهـــربان که بر آرد سپیده را

الهام امین

تفاوت


پس شاخه‌هاي ياس و مريم فرق دارند
آري! اگر بسيار اگر كم فرق دارند


شادم تصور مي‌كني وقتي نداني
لبخندهاي شادي و غم فرق دارند


برعكس مي‌گردم طواف خانه‌ات را
ديوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند


من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان
با اين حساب اهل جهنم فرق دارند


بر من به چشم كشتة عشقت نظر كن
پروانه‌هاي مرده با هم فرق دارند

 

فاضل نظری

خبر به دورترین نقطة جهان برسد

 

خبر به دورترین نقطة جهان برسد
نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد


شكنجه بیشتر از این‌؟ كه پیش چشم خودت‌
كسی كه سهم تو باشد، به دیگران برسد


چه می‌كنی‌، اگر او را كه خواستی یك‌عمر
به راحتی كسی از راه ناگهان برسد...


رها كنی‌، برود، از دلت جدا باشد
به آن‌كه دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد


رها كنی‌، بروند و دوتا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطة جهان برسد


گلایه‌ای نكنی‌، بغض خویش را بخوری‌
كه هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد


خدا كند كه‌... نه‌! نفرین نمی‌كنم‌، نكند
به او، كه عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد


خدا كند فقط این عشق از سرم برود
خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد
 


زنده یاد نجمه زارع